آخر الزمان اكرنه وجود شيخ نور الدِّين عبد الرَّحمن قدس سره بودى سلوك بكلي محو كشتي ونشان نماندي؛ أما جون حق الله تعالى اين طريق راتا قيامت باقي خواهد داشت بوي مجدد كرد وهم وي كفته كه روزي در جماعت خانه غائب شدم، امام غزالي را ديدم كه نشسته بود وسربر زانو نهاده وقلم ميان دوانكشت كرفته، متحيّر أزوبر سيدم كه: جه ميشود وامام درجه فكرست؟ كفت: جكونه متفكر نباشم كه من در ديني سيمرغ را سي صفت نبشته أم واين ساعت مي بينم همه غلط بوده؛ اين واقعه رابه شيخ نور الدِّين عبد الرَّحمن كفتم، فرمودكه: عجب من نيزدرديه سقان بابودم وآن وقت مرادر معرفت سخن كفتن سره تمام بودد رغيب مي بينم كه حق تعالي مرا ميكويد: كه تونمي داني كه ازهر حسرتي كه هست امام غزالي راهيج حسرت به آن نرسيدكه سلوك تمام ناكرده بحضرت ما آمد، بعد ازانكه از غيب باز آمدم برزبان خود عقده يافتم وخاموشي بيشه كردم وبكار خود مشغول شدم؛ ولادت وي سنة تسع وثلاثين وستمئة بوده است ودر بغداد از دنيا برفت؛ إلى هنا من "النفحات".
* * *
[٥٨٥ - مولانا جلال الدِّين الرُّومي (١)]
سلطان الشَّريعة، وبرهان الطريقة، وإمام أهل الحقيقة، مولانا جلال الدِّين محمَّد بن محمَّد البَلْخِي الرُّومي القُونَوي، المعروف بمولانا خداوند كار
ولد ببلخ في شهر ربيع الأول سنة أربع وستمئة، وكان من نسل أبي بكر الصديق ﵁، تنتهي إليه سلسلة آبائه.
ضبطه صاحب "الجواهر المضية" على هذا: محمَّد بن محمَّد بن محمَّد بن
стр. 1542
الحسين بن أحمد بن قاسم بن مسيب بن عبد الرَّحمن بن أبي بكر الصديق بن أبي قحافة القرشي رضوان الله عليهم أجمعين، المعروف بمولانا جلال الدِّين القُونَوي، كان عالمًا بالمذهب، واسع العلم، عالمًا بالخلاف وبأنواع العلوم، انتهى.
كان أبوه سلطان العلماء محمَّد بن محمَّد بن الحسين بن أحمد الخطبي البكري، ويعرف بالشَّيخ بهاء الدِّين وَلَدْ (١)، كانت (٢) أمه بنت السُّلطان علاء الدِّين محمَّد بن خُوَارِزْم شاه ملك خراسان، وكان الشَّيخ بهاء الدِّين وَلَدْ اشتغل بتحصيل العلوم الدينية والمعارف اليقينية وبلغ رتبة الفضل والكمال.
وذكر المولى الجامي في "النفحات": وجون وي را ظهوري تمام حاصل شد ومرجع خواص وعوام كشت، جمعي از علما راجون امام فخر رازي وغيره بر وي حسد بجنبيد. وي را به خروج بر سلطان وقت متهم داشتند، وي را از شهر بَلْخ عذر خواست، ودر آنوقت مولانا جلال الدين خردسال بود. از راه بغداد به مكه توجه نمودند. جون به بغداد رسيدند، جمعي برسيدند كه: "اينان جه طايفهاي واز كجا ميآيند وبه كجا ميروند؟ " مولانا بهاء الدّين فرمود كه: "مِنَ اللَّهِ وَإِلَى اللَّهِ، وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ". اين سخن را به خدمت شيخ شهاب الدين سُهروردي رسانيدند، فرمود كه: "ما هذا إلا بهاءُ الدين البلخى". وخدمت شيخ استقبال كرد. جون برابر مولانا رسيد، از استر فرود آمد وزانوي مولانا را ببوسيد وبه جانب خانقاه استدعا كرد. مولانا كفت: "موالي را مدرسه مناسبتر است".
در مستنصريه نزول كرد وخدمت شيخ به دست خود موزة وي را كشيد. روز سيم عزيمت مكه مباركه نمودند وبعد از مراجعت به جانب روم متوجه شدند.
стр. 1543
جهار سال در ارزنجان بودند وهفت سال در لارَنْده، ودر لارَنده خدمت مولانا جلال الدين را در سن هزده سالكي كدخدا ساختند ودر ثلاث وعشرين وستمائه سلطان ولد متولد شد وجون سلطان ولد بزرك شد، هر كس ايشان را نشناختي وبا مولانا جلال الدين بديدي برادران بنداشتي، وبعد از آن سلطان ايشان را از لارنده به قونيه استدعا كرد ومولانا بهاء الدين ولد آنجا به جوار رحمت حق بيوست.
به خط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافتهاند كه: "جلال الدين محمَّد در شهر بَلْخ شش سأله بود كه روز آدينه با جند كودك ديكر بر بامهاي خانههاي ما سير ميكردند. يكي از آن كودكان با ديكري كفته باشد كه: بيا تا از اين بأم بر آن بأم جهيم! جلال الدين محمَّد كفته است: اين نوع حركت از سك و كربه وجانوران ديكر ميآيد. حيف باشد كه آدمي به اينها مشغول شود. اكر در جان شما قوتي هست بياييد تا سوي آسمان بريم ودر آن حالت از نظر كودكان غايب شد. كودكان فرياد برآوردند. بعد از لحظهاي رنك وي ديكركون شده وجشمش متغير كشته، باز آمد.
كفت: آن ساعت كه با شما سخن ميكفتم ديدم كه جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما بركرفتند وبه كرد آسمانها كردانيدند وعجايب ملكوت را به من نمودند، وجون آواز فرياد وفغان شما برآمد، بازم به اين جايكاه فرود آوردند". از مريدان وتربيت يافتكان مولانا بهاء الدين ولد وبه سبب اشراف أو بر خواطر در خراسان ترمذ به سيد سِرْدان مشهور بود.
همان روز كه مولانا بهاء الدين ولد فوت شد، وي در ترمذ با جمعي نشسته بود كفت: "دريغا كه حضرت استاد وشيخم از اين عالم رحلت فرمود! " وبعد از جند روز به جهت تربيت مولانا جلال الدين به قونيه متوجه شد وخدمت مولانا مدت نه سال تمام در خدمت وملازمت وي نيازمندي نمود وتربيتها يافت.
стр. 1544
كفتهاند كه جون خدمت شيخ شهاب الدين سهروردي به روم آمده بود، به ديدن سيد برهان الدين آمد. سيد بر خاكستر نشسته بود، از جاي نجنبيد. شيخ از دور تعظيم كرد وبنشست، وسخني واقع نشد. مريدان برسيدند كه: "موجب سكوت جه بود؟ " شيخ فرمود كه: "بيش أهل حال، زبان حال ميبايد نه زبان قال". برسيدند كه: "وي را جكونه يافتيد؟ " كفت: "دريايي است مواج از دُرر معاني وحقايق محمدي، به غايت آشكار وبه غايت غايت بنهان".
وخدمت شيخ صلاح الدين رحمه الله تعالى از جمله مريدان سيد بوده، سيد ميفرموده كه: "حالم را به شيخ صلاح الدين بخشيدم وقالم را به مولانا". رحمة الله عليه مولانا شمس الدِّين محمَّد بن علي بن ملك داد التِّبْرِيْزي وهو الذي كتب المولى جلال الدِّين في ألقابه المولى الأعز الداعي إلى الخير خلاصة الأرواح سر المشكاة والزجاجة والمصباح شمس الحق والدين نور الله في الأولين والآخرين، وكان شمس الدِّين التِّبْرِيْزي قد أخذ العلم اللدنّي من بابا كمال الجندي، وقيل كان مريد الشَّيخ أبي بكر سله بان التِّبْرِيْزي، وقيل كان مريد الشَّيخ زين الدِّين الشنجاسي، وهو شيخ الشَّيخ أوحد الدِّين الكرماني.
وفي النفحات: وكويند در آن وقت كه مولانا شمس الدين در صحبت باباكمال بوده، شيخ فخر الدين عراقي نيز به موجب فرموده شيخ بهاء الدين زكريا آنجا بوده است وهو فتحي وكشفي كه شيخ فخر الدين عراقي را روي مينمود آن را در لباس نظم ونثر اظهار ميكرد وبه نظر باباكمال ميرسانيد وشيخ شمس الدين ازآن هيج جيز را اظهار نميكرد. روزي باباكمال وي را كفت: "فرزند شمس الدين از آن اسرار وحقايق كه فرزند فخر الدين عراقي ظاهر ميكند، بر تو هيج لايح نميشود؟ " كفت: "بيش از آن مشاهده ميافتد، اما به واسطه آن كه وي
стр. 1545
بعضى مصطلحات ورزيده، ميتواند كه آنهارادر لباسى نيكو جلوه دهد ومراآن قوت نيست".
باباكمال فرمود كه: "حقّ ترا مصاحبي روزي كند كه معارف وحقايق اوّلين وآخرين را به نام تو اظهار كند وينابيع حكم از دل أو برزبانش جارى شود وبه لباس حرف وصوت درآيد. طراز آن لباس نام تو باشد".
كويند كه مولانا شمس الدّين در تاريخ سنة اثنتين وأربعين وستّمائه در اثناي مسافرت به قونّيه رسيد. در خان شكرريزان فرود آمدو خدمت مولانا در آن زمان به تدريس علوم مشغول بود. روزي با جماعتى فضلا از مدرسه بيرون آمد وازبيش خان شكرريزان ميكذشت. خدمت مولانا شمس الدّين بيش آمد وعنان مركب مولانا را بكرفت وكفت: "يا امام المسلمين! بايزيد بزركتر است يا مصطفي، ﷺ ". مولانا كفت كه: "از هيبت آن سؤال كَوييا كه هفت آسمان از يكديكر جدا شد و بر زمين ريخت وآتشي عظيم از باطن من بر دماغ زد واز آنجا ديدم كه دودي تا ساق عرش برآمد. بعد ازآن جواب دادم كه: مصطفي ﷺ بزركترين عالميان است. جه جاي بايزيد است؟ "
كفت: "بس جه معني دارد كه مصطفي ﷺ ميفرمايد كه: ما عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ، وابويزيد ميكَويد: سُبْحاني ما أَعْظَمُ شَأْني! وَأَنَا سُلْطَانُ السّلاطينَ نيز كَفته است؟ " كفتم كه: "ابويزيد راتشنكى از جرعهاي ساكن شد، دم از سيرابي زد. كوزه ادراك أو از آن بر شد و آن نور به قدر روزنه خانه أو بود اما مصطفي را ﷺ استسقاي عظيم وتشنكَي در تشنكَى بود وسينة مباركش به شرح أَلم نَشْرَح لَكَ صَدْرَك از انشراح، أَرْضُ اللهِ وَاسِعَةٌ
стр. 1546
(٩٧/ نساء يا ١٠/ زمر) كشته بود، لاجرم دم از تشنكَي زد وهو روز در استدعاي زيادتي قربت بود". مولانا شمس الدّين نعرهاي زد وبيفتاد.
مولانا از استر فرود آمد وشاكَردان را فرمودتا أو را بركَرفتند و به مدرسه بردند تابه خود بازآمد، سر مبارك أو را بر زانو نهاده بود. بعد از آن دست أو را بكَرفت وروانه شد و مدت سه ماه در خلوتي ليلًا ونهارًا به صوم وصال نشستند كه اصلًا بيرون نيامدند و كسي رازَهره نبود كه در خلوت ايشان درآيد.
روزي خدمت مولانا شمس الدّين از مولانا شاهدى التماس كرد. مولانا حرم خود را دست كَرفته در ميان آورد. فرمود كه: "أو خواهر جَاني من است. نازنين بسري ميخواهم". في الحال فرزند خود سلطان ولد را بيش آورد. فرمود كه: "وى فرزند من است حاليا اكَر قدري شراب دست ميداد ذوقي ميكرديم". مولانا بيرون آمد وسبويي از محلّة جهودان بر كرده بياورد. مولانا شمس الدّين فرمود كه: "من قوت مطاوعت وسِعَت مشرب مولانا را امتحان ميكردم از هر جه كويند زيادت است".
شبى خدمت شيخ شمس الدّين با خدمت مولانا در خلوتى نشسته بودند. شخصي از بيرون در شيخ را اشارت كرد تا بيرون آيد. في الحال برخاست وبا مولانا كَفت: "به كشتنم ميخوانند" بعد از توقف بسيار خدمت مولانا فرمود: ﴿أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ﴾ [الأعراف: ٥٤] هفت كس دست يكي كرده بودند ودر كمين ايستاده، كاردى راندند. شيخ نعرهاى زد، جنانكه آن جماعت بيهوش بيفتادند. ويكي از آنها علاء الدّين محمَّد بود فرزند مولانا كه به داغ ﴿إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ﴾ [هود: ٤٦] اتّسام داشت وجون آن جماعت به هوش بازآمدند، غير از جند قطره خون
стр. 1547
هيج نديدند. از آن روز باز تا اين غايت نشاني از آن سلطان معني بيدا نيست. وَكَانَ ذلِكَ في شُهُورِ سنة خمس وأربعين وستّمائه.
و آن ناكسان در اندك زمانى هر يك به بلايي مبتلا شدند وهلاك كَشتند. وعلاء الدّين محمَّد راعلّتي عجب بيدا شد وهم در آن أيام وفات يافت وخدمت مولانا به جنازة وى حاضر نشد.
وبعضى كَفتهاند كه شيخ شمس الدّين در جنب مولانا بهاء الدّين ولد مدفون است وبعضى كَفتهاند كه آن ناكسان بدن مباركش را در جاهي انداخته بودند. شبى سلطان ولد در خواب ديد كه شيخ شمس الدّين اشارت كرد كه: "در فلان جاه خفتهام". نيمشب ياران محرم را جمع كرد ودر مدرسة مولانا بهلوي باني مدرسه، أمير بدر الدّين دفع كردند. هكذا ذكره المولى الجامي في النفحات، فنسبة المولى جلال الدِّين الرومي على كلا الأمرين تتصل إلى نجم الدِّين الكُبْرَى، فأخذ التربية عن السيِّد المحقق برهان الدِّين الترمذي، وهو أخذ عن والد المولى جلال الدِّين بهاء الدِّين ولد وهو عن نجم الدِّين الكُبْرَى، وأيضًا أخذ عن المولى شمس الدِّين التِّبْرِيْزي، عن بابا كمال الجندي، عن نجم الدِّين الكُبْرَى ﵏، وأخذ عنه هذا العلم وتربى بتربيته الشريفة الشَّيخ صلاح الدِّين فريدون المعروف بزركوب القُونَوي، والشَّيخ جلبي حسام الدِّين حسن بن محمَّد بن الحسن بن أخي ترك، وابن المولى جلال الدِّين سلطان ولد ﵏.
وفي "الجواهر المضية": قصد المولى جلال الدِّين القُونَوي الشَّيخ قطب الدِّين الشِّيْرَازِي، وهو الإمام المشهور صاحب "شرح مقدمة ابن الحاجب" و "المفتاح" للسكاكي، فلما دخل على المولى جلال الدِّين وجلس عنده سكت زمانًا، والمولى
стр. 1548
لا يكلمه، ثم بعد ذلك ذكر له حكاية، قال مولانا جلال الدين: كان الصَّدر جهان عالمًا ببخارى يخرج من مدرسته ويتوجه إلى بستان له، فيمر بفقير على الطريق في مسجد فسأله فلم يتفق له أن يعطيه شيئًا، وأقام على ذلك مدة سنين كثيرة، فقال الفقير لأصحابه ألقوا عليَّ ثوبًا وأظهروا أني ميت، فإذا مر الصَّدر جهان فاسألوه شيئًا، فلما مر الصَّدر جهان قالوا: يا سيدي هذا ميت، فدفع له شيئًا من الدراهم، ثم نهض الفقير وألقى الثوب عنه، فقال الصَّدر جهان: لو لم تمت ما أعطيتك شيئًا (١)، فلما فرغ مولانا جلال الدِّين من الحكاية خرج الشَّيخ قطب الدِّين على وجهه، وذلك أنّ الشَّيخ جلال الدِّين فهم عن الشَّيخ قطب الدِّين أنّه جاءه ممتحنًا له، مات سنة اثنتين وسبعين وستمئة، انتهى.
أوصى المولى جلال الدِّين إلى أصحابه حين مرض، وقال: "أوصيكم بتقوى الله في السر والعلانية، وبقلة الطعام، وقلة المنام، وقلة الكلام، وهجران المعاصي والآثام، ومواظبة الصيام، ودوام القيام، وترك الشهوات على الدوام، واحتمال الجفاء من جميع الأنام، وترك مجالسة السفهاء والعوام، ومصاحبة الصالحين والكرام، وإن خير الناس من ينفع الناس، وخير الكلام ما قل ودل، والحمد لله وحده".
جاء الشَّيخ صدر الدِّين القُونَوي قدس سره لعيادته فقال: شفاك الله شفاءً عاجلًا، رفع درجات باشد، اميد است كه صحت باشد، فقال المولي جلال الدين: "بعد ازين شفاك الله شمارا باد، همانا كه در ميان عاشق ومعشوق بيراهني از شعر بيش نمانده است، نمي خواهيد كه نور بنور ببيوندد؟ " وفرمود:
من شدم عريان زتن أو ازخيال … مي خرامم درنهايات الوصال
стр. 1549
فبكى الشَّيخ صدر الدِّين وأصحاب المولى والمولى يقول مصراع، مصراع:
جه دانى توكه درباطن جه شاه همنشين دارم؟ ودر مرض اخير با أصحاب كَفته است: "كه از رفتن من غمناك مشويد" نور منصور ﵀ تجلى كرد ومرشد أو شد، در حالتى كه باشيد بامن باشيد ومرا ياد كنيد تامن شمارا ممد باشم، درهر لباسي كه باشم ديكَر فرمودكه در عالم مارا دو تعلّق است، يكي ببدن ويكي بشما، وجون بعنايت حق سبحانه فرد ومجرد شوم وعالم تجريد وتفريد روي نمايد، آن تعلق نيز ازآن شما خواهد بودن، سألوه مَن الحرى بخلافته فأجاب: "جلبى حسام الدين"، ثم سألوه فأجاب كذا، ثم سألوه فأجاب كذا، ثلاث مرات؛ فقالوا في الرابع: "نسبت بسلطان ولد جه فرمائيد؟ فقال: "وى بهلوانست حاجت بوصيت نيست"؛ وسأل جلبي حسام الدين: "من يصلى عليكم؟ " فعين الشَّيخ صدر الدِّين أنه يصلي عليه؛ فقال: "ياران ماازين سومي كشند، ومولانا شمس الدِّين آن جانب ميخواند، (يا قومنا أجيبوا داعي الله) ناجار رفتني است".
فمات قدس الله روحه وقت غروب الشمس خامس جمادي الآخرة سنة اثنين وسبعين وستمئة كذا في "النفحات"، فقال فيه: "از شيخ مؤيّد الدّين جَندى سؤال كردند كه: "خدمت شيخ صدر الدّين در شأن خدمت مولوي جه ميكفت؟ " كفت: "والله! روزى با خواص ياران مثل شمس الدّين ايكي وفخر الدّين عراقى وشرف الدّين موصلى وشيخ سعيد فرغانى وغيرهم نشسته بودند. سخن از سيرت وسريرت مولانا بيرون آمد. حضرت شيخ فرمود: اكَر بايزيد وجنيد در اين عهد بودندى، غاشىه اين مرد مردانه بركَرفتندي ومنت بر جان خود نهادندى. خوانسالار فقر محمدي أو است.
стр. 1550
ما به طبل وى ذوق ميكنيم". همة أصحاب انصاف دادند وآفرين كردند. جماعتي از خدمت مولوي التماس امامت كردند و خدمت شيخ صدر الدين قونيوى نيز در آن جماعت بود. كَفت: "ما مردم ابداليم، به هر جايى كه ميرسيم مينشينيم وميخيزيم. امامت را ارباب تصوف و تمكين لايقاند". به خدمت شيخ صدرالدّين اشارت كردتا امام شد، فرمود: "مَنْ صَلّى خَلْفَ إِمَامٍ تَقّيٍ فَكَأَنَّمَا صَلّى خَلْفَ نَبِيٍّ". روزي در مجلس وى، حكايت شيخ أوحد الدِّين كرماني ﵀ كردندكه: "شاهد باز بود، اما باكباز بود. خدمت مولوي فرمود كه "كاش كردي و كذشتي".
أي برادر بينهايت دركَهيست … برهر آنجه ميرسي بروي مايست
روزى ميفرمود كه: "آواز رباب صرير باب بهشت است كه ما ميشنويم". منكرى كَفت: "ما نيز همان آواز ميشنويم، جون است كه جنان كرم نميشويم كه مولانا؟ " خدمت مولوي فرمود: "كَلّا وحاشا! آنجه ما ميشنويم آواز باز شدن آن در است وآنجه وى ميشنود آواز فراز شدن".
وفرموده است كه: "كسى به خلوت درويشي درآمد. كفت: جراتنها نشستهاى؟ كفت: اين دم تنها شدم كه تو آمدي، مرااز حق مانع آمدى".
وفرموده است كه: "آزاد مرد آن است كه از رنجانيدن كسى نرنجد وجوانمرد آن باشد كه مستحق رنجانيدن رانرنجاند".
مولانا سراج الدّين قونيوى صاحب صدر وبزركَ وقت بوده، اما با خدمت مولوي خوش نبوده. بيش وى تقرير كردند كه مولانا كَفته است كه: "من با هفتاد وسه مذهب يكيام". جون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند وبى حرمت كند. يكى را از نزديكان خود كه دانشمندى بزركَ بود، بفرستاد كه: "بر
стр. 1551
سر جمع از مولانا ببرس كه تو جنين كَفتهاي؟ اكر اقرار كند أو رادشنام بسيار بده وبرنجان! " آن كس بيامد وبر ملا سؤال كردكه: "شما جنين كفتهايد كه: من باهفتادوسه مذهب يكيام؟ " كَفت: "كَفتهام". آن كس زبان بكَشاد ودشنام وسفاهت آغاز كرد. مولانا بخنديد وكَفت: "با اين نيز كه تو ميكَويي هم يكيام". آن كس خجل شد وبازكَشت.
* * *
[٥٨٦ - مؤيد الدِّين الجندي (١)]
المرشد الكامل الرباني الشَّيخ مؤيد الدِّين الجندي ﵀.
أخذ العلم (اللَّدنِّى والذِّكر) (٢) والتَّلقين عن الشَّيخ صدر الدِّين القُونَوي، عن الشَّيخ الأكبر محيي الدِّين العربي الطائي، عن الشَّيخ يونس القصاب الهاشمي، عن الشَّيخ قطب الأقطاب عبد القادر الكيلاني، عن أبي سعيد المخزومي، عن أبي الحسن الهكَّاري، عن أبي الفرج الطَّرَسُوْسِي، عن أبي الفضل التَّميمي، عن الشِّبْلي، عن سيد الطائفة الجنيد البغدادي، عن السَّري السَّقَطي، عن معروف الكَرْخي، عن داود الطائي، عن حبيب العَجَمِي، عن الحسن البصري، عن علي بن أبي طالب ﵃، ولبس الخرقة عن يد الشَّيخ الأكبر عن آخرهم.
وكان جامع العلوم عقليًّا ونقليًّا ظاهريًّا وباطنيًّا.
وله تصانيف كثيرة معتبرة، منها "شرح فصوص الحكم"، "شرح
стр. 1552
مواقع النجوم" للشيخ الأكبر، وكان شرحه مأخذ سائر شروح "الفصوص"، وفيه تحقيقات كثيرة ليس في غيره من شروح "الفصوص"، وكمال فضله منها.
ورأيت في "شرح فصوص الحكم" للمولى نور الدِّين عبد الرَّحمن الجامي في فص حكمة نَفَسِيَّةٍ (١) في كلمة يونسيَّة: قال الشَّيخ الكامل مؤيد الدِّين الجندي، وهو الشارح الأول لـ "فصوص الحكم": إنما أضيفت الحكمة النفسيَّة إلى الكلمة اليونسيَّة لما نفس الله بنفسه الرَّحماني عنه كُرَبَهُ التي ألبّت (٢) عليه من قبل قومه وأهله وأولاده، ومن جهة أنّه كان من المدحضين، فالتقمه الحوت وهو مليم، (فلما سبح) (٣) واعترف واستغفر ﴿فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ فنفَّس الله عنه كُرَبَهُ ووهبه أهله وسربه، قال تعالى ﴿وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ [الأنبياء: ٨٨].
وقال أيضا: وجدت بخط الشَّيخ المصنف ﵀ ورضي عنه مقيدًا بفتح الفاء في النَّفَس، فصححنا النسخ به، وكان عندنا بسكون الفاء فيها، وقد شرح شيخنا الإمام الأكمل أبو المعالي صدر الدِّين محيي الإسلام والمسلمين محمَّد بن إسحاق بن محمَّد في "فك المختوم" له على أنها حكمة نفيسة، والوجهان فيها موجهان.
* * *
стр. 1553
[٥٨٧ - سعد الدِّين الفَرْغَاني (١)]
الشَّيخ الفاضل الرباني، والمرشد الكامل الصَّمداني، سعد الدِّين الفَرْغَاني.
هو من أعزة أصحاب الشَّيخ صدر الدِّين القُونَوي مريد الشَّيخ محيي الدِّين العربي، كان من أكمل (٢) أرباب العرفان، وأفضل أصحاب الذَّوق والوجدان، وكان جامعًا للعلوم (الشرعية والحقيقية) (٣)، فقد شرح أحسن الشروح أصول الطريقة، وكان لسان عصره وبرهان دهره، ودليل طريق الحق، وسرّ الله بين الخلق، بَسَطَ مسائل علم الحقيقة، وضبط فنون أصول الطريقة في ديباجة شرح القصيدة التائيّة الفارضيّة، وكان قد شرحها أولًا بلسان فارسي، ثم شرحها ثانيًا بلسان عربي تتميمًا للفائدة.
وله تصنيف آخر مسمى بـ "مناهج العباد إلى المعاد"، وبيَّن فيه مذاهب الأئمَّة الأربعة ﵏، وذكر مسائل العبادات وبعض المعاملات لأهل السلوك.
وفي "النفحات": "مناهج العباد إلى المعاد" والحق أن كتابيست بس مفيدكه ما لا بد هر طالب ومريد است. مصنف اين كتاب الشَّيخ سعيد الدِّين الفرغاني درآنجا آورده است: "انتساب مريدان به مشايخ به سه طريق است: يكي به خرقه ودوم به تلقين ذكر وسيم به صحبت وخدمت وتأدّب به آن و خرقه دو است خرقة ارادت وآن را جز از يك شيخ ستدن روا نباشد و دوم خرقه تبرك وآن از مشايخ بسيار به جهت بركت ستدن روا باشد. در بيان خرقة ارادت خود كَفته است كه وى خرقه
стр. 1554
بوشيد از شيخ نجيب الدّين على بن بُزْغُش الشّيرازي قدّس الله تعالى روحه روى از شيخ الشّيوخ شهاب الدّين سهروردى، روى از عم خود قاضي وجيه الدّين روى از بدر خود أبو محمَّد عَمّويه واخى فرج زنجانى، دست هر يك در بوشانيدن خرقه مشارك دست آن ديكَر.
اما أبو محمَّد از أحمد أَسْود دينَوَرى خرقه بوشيد روى از مُمشاد دينورى، روى از ابوالقاسم جُنيد واما اخى فرج از أبو العبَّاس نهاوندى روى از أبو عبد الله خفيف شيرازى روى از أبو محمَّد رُوَيم بغدادى روى از جنيد، رضى الله تعالى عنهم وشيخ الشيوخ شهاب الدين سهروردى ﵁ نسبت خرقه راتا به أبو القاسم جنيد بيش اثبات نكرده است واز جنيد تا مصطفى ﷺ به صحبت نسبت داده است نه به خرقه. واما شيخ مجد الدّين بغدادى قدّس الله تعالى سرّه در كتاب تحفة البررة آورده است كه نسبت خرقهها متصل است به بيغمبر ﷺ به حديث درست متصل مُعَنْعَن وفرموده است كه: مصطفى ﷺ خرقه بوشانيد مر امير المؤمنين علي را ﵁ روي مر حسن بَصْرى وكميل بن زياد را وكميل مر عبد الواحد بن زيد را ووى مر أبو يعقوب نهرجوري را ووى مر عَمْرو بن عُثمان مكى را ووى مر أبو يعقوب طبرى را ووي مرابو القاسم رمضان را روى مر أبو العبَّاس ابن إدريس را ووى مرداود خادم را، ووي مر محمد بن مانكيل را، روى مر شيخ إسماعيل قصرى را، ووى مر شيخ نجم الدين الكبرى را، ووي مر اين فقير يعني مجد الدّين بغدادى را، فعلي هذا نسبت خرقهها به مصطفى ﷺ متصل شود والله تعالى اعلم.
وأما نسبت تلقين ذكر اين فقير يعنى شيخ سعيد، ﵀ از شيخ خرقه خود، شيخ نجيب الدّين على، تلقين كَرفت روى از شيخ الشّيوخ شهاب الدّين سهروردى،
стр. 1555
روى از عمّ خود أبو النجيب السهروردى، ووى از شيخ أحمد غزالي ووى از أبو بكر نساج ووى از شيخ أبو القاسم كُرّكَانى ووى از أبو عُثمان مغربى ووى از بو على كاتب ووى از بوعلى رودبارى، ووى از سيد الطايفه جنيد، قدّس الله تعالى ارواحهم".
بعد از آن ميكَويد كه: "در نسبت خرقه ارادت ونسبت تلقين ذكر دو شيخ كَرفتن مذموم است، اما در نسبت صحبت محمود است، لكن به شرط اجازت يا فوت صحبت شيخ أول، جنانكه اين ضعيف بعد از مفارقت خدمت وصحبت شيخ نجيب الدّين قدّس الله تعالى سرّه از خدمت مولانا وسيّدنا وشيخنا، صدر الحقّ والدّين، وارث علوم سيّد المرسلين، سلطان المحققين محمَّد بن إسحاق القونيوى قدّس الله تعالى سرّه و از شرف صحبت وإرشاد وهدايت و اقتباس فضائل وآداب ظاهر وباطن وعلوم شريعت وطريقت وحقيقت تربيت يافت ومنتفع شد غاية الانتفاع. وهمجنين از خدمت شيخ رباني محمَّد بن السّكران البغدادى نوّر الله نفسه واز صحبت غير ايشان از أكابر تربيت بذيرفت ومنتفع كَشت. هر جند از عهده رعايت حقوق وشرايط خدمت وصحبتشان نتوانست بيرون آمدن، لكن ايشان از كرم به حسن قبول وإرشاد اين بيجاره را تلقي فرمودند. فجزاهم الله عنّى احسنَ الجزاء".
وهم وى آورده است كه: "از شيخ نجيب الدّين ﵀ شنيدم كه شمس الدّين صفى امام جامع شيراز از أكابر صالحان وباكان بود، وهمكَى اوقاتش به ذكر وتلاوت وانواع عبادات مستغرق ومعمور، لكن از كسى تلقين ذكر نداشت. روزى در واقعه ذكر خود را به صورت نوري مصور شده مشاهده كرد كه از دهان وى منفصل ميشد و به زمين فرو ميرفت با خود كفت كه اين علامت خير نيست، جه نصّ ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ﴾ [فاطر: ١٠] به خلاف اين نشان ميدهد. اين نقصان مكَر به سبب عدم تلقين ذكر است از مشايخ. بس به يكى از مريدان شيخ روزبهان بَقْلي قدّس الله
стр. 1556
تعالى روحه رجوع كرد واز وى ذكر تلقين كرفت وهمان شب در واقعه ذكر خود را به صورت نوري مشاهده نمود كه بالا ميرفت وآسمانها را خرق ميكرد وبعد از آن به صحبت شيخ الشّيوخ شهاب الدّين السّهروردى ﵁ بيوست ورسيد به آنجا كه رسيد".
* * *
[٥٨٨ - فخر الدِّين إبراهيم العراقي (١)]
الشَّيخ فخر الدِّين إبراهيم (٢)، المشتهر بالعراقي.
له "كتاب اللمعان"، و "ديوان الأشعار".
وكان مولده بنواحي همذان، حفظ القرآن في صغر سنه، وكان له صوت حسن تتشوق إلى سماعه نفوس الحواضر والبوادي، إذا رتل القرآن في المحافل والنوادي، وإذا سمعوا طوره يقرأ على وفق مقتضى الأهواء والأدوار، كانوا يقولون: أين من حلاوة تلاوته نفحات الأوتار (٣)، ومن نفحات شمائله نغمات الأزهار (٤)، ويتحيرون في أدائه وجمعه القراءات، بما جاء فيها من الروايات، ثم اشتغل بالعلوم، وحصَّل الفنون، فبلغ رتبة الفضل، ودرس بالمدارس المشهورة بهمذان، وهو ابن سبع عشرة سنة.
وفى "النفحات": روزى جمعى قلندران به همدان رسيدند، وبا ايشان بسري صاحب جمال وبروى مشرب عشق غالب، جون آن بسر را ديد، كَرفتار شد. ما دام
стр. 1557
كه در همدان بودند با ايشان بود. جون از همدان سفر كردند و جند روز برآمد، بى طاقت شد در عقب ايشان برفت. جون به ايشان رسيد، به رنكَ ايشان برآمد وهمراه ايشان به هندوستان افتاد ودر شهر مولتان به صحبت شيخ بهاء الدّين زكريّا رسيد.
كَويند جون شيخ وي را در خلوت نشاند وازجله وي يك دهه كَذشت وي را وجدى رسيد وحالي بروى مستولى شد اين غزل را كَفت كه:
نخستين باده كاندر جام كردند … زجشم مست ساقي وأم كردند
وآن را به آواز بلند ميخواند و ميكَريست. جون أهل خانقاه آن را ديدند وآن را خلاف طريقه شيخ دانستند جه طريقه ايشان در خلوت جز اشتغال به ذكر يا مراقبه، امرى ديكَر نميباشد آنرا بر سبيل انكار به سمع شيخ رسانيدند. شيخ فرمود كه: "شما را از اينها منع است، أو را منع نيست". جون روزي جند برآمد، يكي از مقربان شيخ را كَذر بر خرابات افتاد شنيد كه آن غزل را خراباتيان با جنكَ وجَغانه ميكَفتند، بيش شيخ آمد وصورت حال را بازنمود وكَفت: "باقى شيخ حاكماند". شيخ سؤال كرد كه: "جه شنيدى؟ بازكَو! " جون بدين بيت رسيد كه:
جو خود كردند راز خويشتن فاش … عراقى را جرا بد نام كردند؟
شيخ فرمودكه: "كار أو تمام شد". برخاست و به در خلوت عراقي آمد وكَفت: "عراقي مناجات در خرابات ميكنى؟ بيرون آى! " بيرون آمد وسردر قدم شيخ نهاد. شيخ به دست مبارك خود سر أو را از خاك برداشت وديكَر وي را به خلوت نكذاشت وخرقه از تن مبارك خود كشيد ودروى بوشانيد وبعداز آن فرزند خودرا به عقد نكاح وى درآورد. روى را از فرزند شيخ بسري آمد، وي را كبير الدّين لقب كردند. بيست وبنج سال در خدمت شيخ بود. جون شيخ را وفات نزديك رسيد،
стр. 1558
وى را بخواند وخليفه خود ساخت وبه جوار رحمت حق بيوست.
جون ديكَران التفات شيخ رانسبت به وى مشاهده كردند، عرق حسد در ايشان بجنبيد. به بادشاه وقت رسانيدند كه أكثر اوقات وي به شعر ميكَذرد وصحبت وى همه باجوانان صاحب جمال است، وى را استحقاق خلافت شيخ نيست. جون شيخ عراقى آن رادانست، عزيمت زيارت حرمين شريفين زادهما الله شرفًا كرد وبعداز زيارت به جانب روم رفت به صحبت شيخ صدر الدّين قونيوى قدّس سرّه وازوى تربيت يافت. جماعتى فصوص ميخواندند، استماع كردودر اثناى استماع آن لمعات را نوشت جون تمام كرد به نظر شيخ آورد. شيخ آن را ببسنديد و تحسين فرمود.
معين الدّين بروانه، از امراى روم، مريد ومعتقد شيخ عراقى بود، به جهت شيخ در توقات خانقاهى ساخت وهو روز به ملازمت شيخ ميآمد. جون أمير معين الدّين وفات يافت، خدمت شيخ از روم متوجه مصر شد روى را با سلطان مصر ملاقات افتاد. سلطان مريد ومعتقد وى شد روى را شيخ الشّيوخ مصر كَردانيد اما وى همجنان بيتكلف در بازارها كَرديدي وكَرد هنكَامهها طواف كردى. وبعد ازان شيخ را از مصر عزيمت شام شد سلطان مصر بملك الأمرا شام نوشت كه باجمله علماء ومشايخ واكابر استقبال كنند جون استقبال كردند؛ ملك الأمرا رايسري بود بس باجمال جون شيخ وانظر بروى افتاد بى اختيار سردر قدم وى نهاد، بسرنيز سر قدم شيخ نهاد.
ملك الأمرانيز بابسر موافقت كرد أهل دمشق راازان انكارى دردل بيداشد اما مجال نطق نداشتند جون شيخ در دمشق مقام ساخت وشش ماه كَذشت، فرزند شيخ كبير الدِّين از مولتان بيامد ومدتى درخدمت بدر بسر برد، بعد ازآن
стр. 1559
شيخ در هشتم ذو العقده درسته ثمان وثمانين ستمأيه وفات يافت، وقبروي در قفاي مرقد شيخ محيي الدِّين بن العربي است قدس الله روحهما در صالحيه دمشق، وقبر فرزندوي كبير الدِّين دربهلوي قبروي رحمة الله عليه.
* * *
[٥٨٩ - عز الدِّين محمود الكاشي (١)]
الشَّيخ عز الدِّين محمود الكاشي رحمة الله عليه.
هو صاحب "كتاب ترجمة العوارف" للشيخ السُّهْروردي، وشارح "القصيدة التائية الفارضية"، جمع فيها الحقائق والدقائق، وكشف المشكلات، وحل المعضلات، في شرح القصيدة على مقتضى علمه وعرفانه، وموجب ذوقه ووجدانه، بلا مطالعة شرح آخر، ولا مراجعة متعلقاته في إملائه، حيث قال في أوله: ولم أراجع في إملائه إلى مطالعة شرح، كي لا يرتسم منه في قلبي رسوم وآثار تسد باب الفتوح، وتشبثت بأذيال الروح، فاتلو حينئذ تلو العير، (وأحدو حَدْوَه) (٢) في السير، ودأبي في التحرير تفريغ (٣) القلب من مظان الرِّيَب، وتوجيه وجهه مدين الغيب، استنْزالًا للفيض الجديد، واستفتاحًا لأبواب المزيد.
وكتب في إجازة بعض تلامذته: وأنا أروي الكتاب - أعني "كتاب عوارف المعارف" - عن شيخي ومولاي عبد الصمد بن الشَّيخ علي الأصفهاني، وعن الشَّيخ
стр. 1560
العالم ظهير الدِّين عبد الرَّحمن بن علي بن برغش، وهما عن شيخهما الإمام العارف نجيب الدِّين علي بن برغش الشِّيْرَازِي، وهو عن شيخه قطب الأولياء سيد العارفين مصنف الكتاب رحمة الله تعالى عليهم أجمعين.
ولي في كشف حقائقه وبيان معضلاته طريق خاص (١) في الرواية عن مصنفه بلا واسطة، وهو أني رأيت في مبشرة قرأت عليه كتابه المذكور، فنبَّهني على حقائقه ودقائقه، والله الموفق من شاء بما (٢) شاء، وهو على كل شيء قدير، وهذه الرباعية مسطورة في ترجمة "عوارف المعارف":
دل كفت مرا علم لدني هوس است … تعلمم كن كرت بدين دست رسست
كفتم كه ألف كفت دكر كفتم هج … در خانه اكر كس است يك حرف بس است
كي وهذه الرباعية أيضًا رباعي:
أي دوست ميان ماجدايي تاكي … جون من توأم اين تويي ومايي تاكي
باغيرت تو مجال غيري جونماند … بس در نزر أي غير نمايي تاكي
قطعة:
كثرت جونيك بنكرى أو عين وحدتست … ماراشكى نمانددرين كرتراشك است
درهر عدد زروى حقيقت جو بنكري … كر صورتش به بيني ودرمادّه يكيست
وهذه القطعة أيضًا:
تاتويي درميانه خالي نيست … جهره وحدت أز نقاب شكى
كر حجاب خودي براندازى … عشق ومعشوق وعاشق است يكى
стр. 1561
[٥٩٠ - كمال الدِّين عبد الرزاق الكاشي (١)]
الشَّيخ العارف بالله، والمرشد الكامل الداعي إلى الله، كمال الدِّين عبد الرزاق الكاشي رحمه الله تعالى.
هو مريد الشَّيخ عبد الصمد نظيري، وهو مريد نجيب الدِّين علي بن برغش الشِّيْرَازِي، وهو أخذ التصوف والنسبة والذكر والتلقين عن دليل الطريقة وترجمان الحقيقة الشَّيخ شهاب الدِّين أبي حفص عُمَر بن محمَّد البكري السُّهْرُوَرْدِي صاحب "عوارف المعارف"، وهو عن عمه أبي النَّجيب ضياء الدِّين عبد القاهر السُّهْرُوَرْدِي، وهو عن الشَّيخ أبي الفتوح أحمد الغزالي، عن أبي بكر النَّسَّاج، عن أبي القاسم الكُرْكاني، عن أبي عُثمان المغربي، عن أبي علي الكاتب، عن أبي علي الرُّوْذُبَاري، عن سيد الطائفة الجنيد البغدادي (عن سري السَّقَطي، عن معروف الكَرْخي) (٢).
وأخذ عنه العلم وقرأ عليه "فصوص الحكم"، وتربّى بتربيته قدوة العارفين صفوة المحققين داود بن محمود بن محمَّد القَيْصَري، ذكره في "المطالع"، وهو كتاب لطيف وضعه في شرح معاني "فصوص الحكم" للشيخ الأكبر محيي الدِّين بن العربي، وكان جامعًا بين العلوم (الظاهرة والباطنة) (٣).
وله تصنيفات كثيرة، منها "تفسير تأويلات التنزيل الجليل"، و "كتاب اصطلاحات الصوفية"، و "شرح فصوص الحكم"، و "شرح منازل السائرين"، وغيرها من الكتب والرسائل.
стр. 1562
وكان الشَّيخ ركن الدِّين علاء الدولة في عصره قد وقع بينهما في القول بوحدة الوجود مخالفات ومباحثات، بل مشاتمات (١) ومجادلات (٢) ومحاكمات ومراسلات، سنذكرها إن شاء الله تعالى، (فكتبت مكاتباتهما) (٣) بعباراتهما في الكتيبة الخامسة عشر.
* * *
[٥٩١ - السيِّد أمير كلال (٤)]
الشَّيخ العارف الرَّباني، والمرشد الكامل الصَّمداني، السيِّد أمير كلال (٥) قدس سره.
كان من أعزَّة أصحاب خواجه محمَّد بابا سماسي، وأكمل خلفائه، وكان مشرَّفًا بشرف السيادة.
أخذ التلقين عن خواجه محمَّد بارسا، عن خواجه علي الرامتيني، عن خواجه محمود الإنجير فغنوي، عن خواجه عارف الريوكري، عن خواجه عبد الخالق الغُجْدُواني، عن خواجه يوسف الهمذاني، عن أبي علي الفارمدي، عن أبي القاسم الكُرْكاني، عن أبي الحسن الخَرَقَاني، عن أبي يزيد البِسْطَامي، عن الإمام أبي جعفر الصادق، عن القاسم محمَّد بن أبي بكر الصدِّيق، عن سلمان الفارسي، عن أبي بكر الصديق رضي الله تعالى عنهم أجمعين (٦).
стр. 1563
وأخذ عنه الذِّكر وآداب الطريقة والنِّسبة سلطان الطريقة النَّقشبندية خواجه بهاء الدِّين نقشبند محمَّد (بن محمد) (١) البُخاري.
روزى مجمعى عظيم بود. خدمت أمير، كلال خواجه را طلبيدند وروى به ايشان كردند وكَفتند: "فرزند بهاء الدّين! نَفَس حضرت خواجه محمَّد باباسماسيي را قدّس سرّه در حق شما به تمامي به جاي آوردم. كفته بودند كه: آنجه از تربيت در حق تو به جاي آورم، در حق فرزند بهاء الدّين به جاي آرى ودريغ ندارى! جنان كردم". واشارت به سينه خود كردند وكَفتند: "بستان را براي شما خشك كردم ومرغ روحانيت شما از بيضه بشريت بيرون آمد، اما مرغ همت شما بلندبرواز افتاده است. اكنون اجازت است هرجاكه بويي به مشام شما ميرسد از ترك وتازيك طلبيد ودر طلبكارى بر موجب همت خود تقصير مكنيد! ".
وفى "الرشحات" مولانا سيد أمير كلال قدس سره أفضل واكمل همه خلفا واصحاب خواجه محمَّد بارسا بوده اند وشرف سيادت داشته، مولد ومدفن ايشان دهى سوخارست از ديههاى بخاراست برد وفرسنكَى شهر، وبداش كري اشتغال ميداشته اند، وبرزبان بخارى كلال داش كررا كَويند ودر مقامات ايشان مذكورست كه جون أمير كلال بسن شباب رسيده اند كشتي ميكَرفته اند وكَرد ايشان هنكَامه ومعركه مى شده؛ روزى درآن معركة شخصى را بخاطر كَذشته كه جه معني داردكه سيد زاده شريف كشتي كَيرد وزور كند و طريق أهل بدعت ورزد؟ درين اثنا خواب كَرفت در خواب جنان ديدكه قيامت قائم شده است روى در ميان كَل ولاي تاسينه فرو رفته است وبحال خود فرومانده؛ ناكَاه ديد كه أمير بيدا شدند وهردو بازوى
стр. 1564
كرفتند وبآساني ويرا ازآن لاي بالاكشيدند، بيداركه شد أمير درآن معركه روى بوى كرده فرموده اندكه: "مازور آزمائى ازبراي جنين روز ميكنيم".
روزي خواجه محمَّد بارسا از كنار معركة أمير بكَذشته اند، زماني بنظاره ايشان توقف كرده اند، بعضى أصحاب را كه همراه بوده اند بخاطر كَذشته كه جهت جيست كه حضرت خواجه متوجه اين مبتدعان شد اند؟ خواجه را بران خاطر اشرافى شده فرموده اندكه: "درين معركه مرديست كه بسى مردان در صحبت أو بدرجه كمال خواهد رسيد، نظر ما بروست ميخواهم كه ويراصيد كنيم درين محل" نظر أمير بجانب ايشان افتاده وجاذبه ايشان أمير را ازجاى درربوده، جون خواجه قدم نهاد ند وروان شده اند اميربى طاقت كَشته معركه را كَذاشته اند وازعقب ايشان رفته، جون خواجه بخانه خود رسيده اند أمير رادرآورده اند وطريقه كفته اند وبفرزندى قبول كرده، بعد ازآن ديكَر هركَز كسى أمير را در معركه وبازار نديده مدت بيست سال بيوسته در خدمت وملازمت خواجه محمَّد بارسا بوده اند وهو هفته دوبار روز دوشنبه وبنج شنبه از سوخارى بشماس ميرفته اند بملازمت، ومسافت ميان سوخارى وشماس بنج شرعى است، ودرآن مدت بطريق خواجكَان قدس الله تعالى أرواحهم اشتغال مى نموده اند بروجهي كه هجكس رابرحال ايشان اطلاع نبوده است تادر ظل تربيت خواجه بدرجه تكميل وإرشاد رسيده اند.
* * *
[٥٩٢ - أبو الفتح فيض الله المولتاني]
شيخ الإسلام والمسلمين، ركن الشرع والدين، أبو الفتح، فيض الله بن أبي المغانم، محمَّد بن بهاء الحق والدِّين الشَّيخ زكريا المولتاني القرشي قدس الله سره العزيز.
стр. 1565
أخذ الذكر والتلقين ولبس الخرقة من يد أبيه محمَّد بن زكريا، عن شهاب الدِّين عبد الله عُمَر السُّهْرُوَرْدِي، عن ضياء الدِّين أبي النَّجيب عبد القاهر السُّهْرُوَرْدِي.
وأخذ منه الذكر والتلقين ولبس الخرقة صاحب "كتاب الفتاوى الصوفية" فضل الله بن محمَّد بن أيوب المنتسب إلى ماجو.
وفي "الفتاوى الصوفية" في الفصل الثامن من الباب الثاني قال فضل الله بن محمد: اعلم أنّ قطب العالم شيخنا شيخ الإسلام، حجَّة الله على الخاص والعام، مرشد علماء الطريقة، مبين أسرار الحقيقة، له آيات بينات، ومقامات عاليات، وكرامات ظاهرات.
أستغفر الله (١)، ومن يقدر على إحصائها والناس مملوءة بها، واتفق أهل العلم في زمانه في المدن والأمصار من العرب والعجم أنهم ما رأوا مثله في أكناف العالم والأقطار، إلا ما هو ذا ركن الحق والحقيقة والدين، أبو الفتح فيض الله ﵁ وأرضاه، وجعل بَحَابِحَ الجنة (٢) الفردوس في حضير القدس مأواه.
كان ابن ثمان وثمانين سنة، وكان في السجادة بعد أبيه اثنتين وخمسين سنة، وانتقل من دار المجاهدة إلى دار المشاهدة في بلدة ملتان، ليلة الجمعة، والفقراء في صلاة التسبيح في الركعة الأخيرة، في التاسع من جمادى الأولى سنة خمس وثلاثين وسبعمئة وختم القرآن في تلك الساعة وافتتح بالأخرى، وكان في أثناء آل عمران حتى راح إلى الله، والناس في جنازته مما لا يعلم إحصائَهم إلا الله.
стр. 1566
وقد ملأ الرباط من الأعلى والأسفل (١)، وفي الطرق والسطح (٢)، والحصن والجسر، وما وراء الخندق، وكبر المكبرون بأعلى الأصوات، ومن أكبر خلفائه أخوه الشَّيخ العالم عماد الحق والدين أبو نصر إسماعيل بن محمَّد بن بهاء الدِّين زكريا، وأظهر الشَّيخ ﵁ خلافته إليه في حضرة دهلي في عهد القطبية، ومسلم (٣) السجادة وأمور الخلافة إليه في ملأ من الناس وأنا فيهم.
استهل السُّلطان عليه حين أراد الحج، فاستشفع عماد الدِّين السُّلطان بدفع عزيمة الشيخ، فشفع السُّلطان، فدفع ائتمار الأمر أولي الأمر مع أنّ في فريضة الحج من بلاد الهند، تكلَّم العلماء فيه كما سيأتي في بابه إن شاء الله تعالى، وهو كان أعلم العلماء بأصناف العلوم ووفور الفنون من علم الآخرة وعلم الظاهر، وله كرامات ظاهرات ورياضات بينات.
وكان معدن الصدق والصفاء والتواضع، وكان يصاحب الشيخ، ولا يفارقه في الحضر والسفر، والشَّيخ يعظمه ويكرمه ويحبه كثيرًا، ورأينا من حضرته العجائب والغرائب، وكان هو جاسوس السرائر والضمائر، واستشهد بين يدي الشَّيخ في سفر الأهواز يوم الإثنين، وقت الضحى، في العاشر من جمادى الأولى سنة تسع وعشرين وسبعمئة.
* * *
стр. 1567
الكتيبة الخامسة عشر من كتائب أعلام الأخيار
[٥٩٣ - قوام الدِّين الكاكي (١)]
الشَّيخ الإمام العالم العلامة محمَّد بن محمَّد بن أحمد السِّنْجاري، المعروف بقوام الدِّين الكاكي.
أخذ الفروع والأصول عن الإمام علاء الدِّين عبد العزيز بن أحمد البُخاري صاحب "الكشف"، وقرأ "الهداية" ببلدة ترمذ، ووضع عبد العزيز شرحًا على "الهداية" بسؤال قوام الدِّين الكاكي حين قرأها (٢)، ووصل إلى كتاب النكاح، فاخترمته المنية، ولم تتيسر له هذه الأمنية.
ثم كان قوام الدِّين قدم إلى القاهرة، فأقام بجامع المارديني يؤم ويدرِّس فيه للطائفة الحنفيَّة، إلى أن مات رحمه الله تعالى، سنة تسع وأربعين وسبعمئة.
ووضع شرحًا على "الهداية" في أربع مجلدات ضخام، سماه بـ "معراج الدراية"، وله "كتاب عيون المذاهب"، وهو مختصر لطيف جامع شريف، جمع فيه أقوال الأئمَّة الأربعة وأقوال أصحابنا ﵏.
والشَّيخ الإمام قوام الدِّين قرأ "الهداية" أيضًا على الشَّيخ الإمام حسام الدِّين السِّغْنَاقِي، وهو وعلاء الدِّين صاحب "الكشف" قرأ على العلامة فخر الدِّين الْمَايْمَرْغي، وعلى حافظ الدِّين محمَّد بن محمَّد البُخاري، وهما على شمس الأئمَّة الكَرْدَري تلميذ صاحب "الهداية"، فأخذ قوام الدِّين الكاكي، عن عبد العزيز، عن
стр. 1568
المَايْمَرْغى، عن الكَرْدَري، عن صاحب "الهداية" شيخ الإسلام برهان الدِّين علي الرِّشْداني (١) الفَرْغَاني المَرْغِيْنَاني، عن الصَّدر الشَّهيد حسام الدين عُمَر بن عبد العزيز بن عُمَر عن شمس الأئمَّة السَّرَخْسي، عن شمس الأئمَّة الحَلْوَاني، عن القاضي الإمام أبي علي النَّسَفِي، عن الشَّيخ الإمام أبي بكر محمَّد بن الفضل، عن الإمام الأستاذ عبد الله السُّبَذْمُونِي، عن أبي عبد الله أبي حفص الصَّغير، عن أبيه أبي حفص الكبير، عن محمَّد، عن أبي حنيفة رحمهم الله تعالى.
وقرأ "الهداية" عليه الشَّيخ أكمل الدِّين محمَّد بن محمَّد بن محمود البَابَرْتي.
وفي "الهداية": ويستقبل القبلة في الصلاة؛ لقوله تعالى: ﴿فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ﴾ [البقرة: ١٤٤]، ثم من كان بمكة ففرضه إصابة عينها، ومن كان غائبًا ففرضه إصابة جهتها وهو الصحيح؛ لأنّ التكاليف بحسب الوسع.
وفي "معراج الدراية": وضع العلماء القِبْلة في بلدة وبلدتين وبلاد قريبة على سِمْتٍ (٢) واحد، بأن جعلوا القِبْلة ببخارى وسَمَرقند ونَسَف وكش وتِرْمذ وبَلْخ ومَرُو وسَرْخَس موضع غروب الشمس إذا كانت في آخر الميزان وأول العقرب، كما اقتضته الدلائل الموضوعة لمعرفة القِبْلة لبقاء المقابلة وتحقق التوجه في هذا القدر ونحوه من المسافة، ولم يخرجوا لكلِّ مسجد على حدة سمْتًا للكعبة على التحقيق؛ لأنّ ذلك خارج عن الوسع، انتهى.
وقد سبق ما يتعلق بهذه المسألة في ذكر علي بن يونس الفقيه في الكتيبة الثالثة.
* * *
стр. 1569
[٥٩٤ - جلال الدِّين الكُرْلاني (١)]
الشَّيخ الإمام العلامة، المولى الفاضل الفهَّامة، شرف العترة الحسينية، السيِّد جلال الدِّين بن شمس الدِّين الخُوَارِزْمِي الكُرْلاني ﵀.
كان عالمًا فاضلًا فقيهًا (٢)، عظيم الجاه، زائد الحشمة، جليل القدر، عالي الرتبة، تُضرَب به الأمثال، وتشد إليه الرحال له اليد الباسطة في المذهب والخلاف.
أخذ "الهداية" بحق قراءته وسماعه وروايته ودرايته عن الإمام العلامة حسام الملة (٣) والدين السِّغْنَاقِي صاحب "النهاية"، وهو بحق (قراءته وروايته) (٤) عن الإمام (٥) العابد الزَّاهد (٦) النَّاسك العالم الرَّباني حافظ الدِّين الكبير البُخاري محمَّد ابن محمَّد بن نصر، وهو بحق قراءته عن الشَّيخ الإمام شمس (٧) الأئمَّة محمَّد بن عبد الستار الكَرْدَري، عن صاحب "الهداية" برهان الدِّين شيخ الإسلام علي بن أبي بكر الفَرْغَاني الرِّشْداني المَرْغِيْنَاني، وقرأ أيضًا على الشَّيخ الإمام بقية المجتهدين علاء الدِّين عبد العزيز البُخاري صاحب "الكشف"، وهو عن الشَّيخ الكبير (٨) حافظ الدِّين الكبير البُخاري محمَّد بن محمَّد بن نصر المذكور ﵀.
стр. 1570
وأخذ عنه بحق قراءتها الشَّيخ علاء الدِّين السيرافي أستاذ سراج الدين عُمَر المعروف بقارئ "الهداية"، والمولى الفاضل ناصر الدِّين محمَّد بن شهاب بن يوسف والد حافظ الدِّين محمَّد بن محمَّد الكَرْدَري البَزَّازي صاحب "الفتاوى"، والشَّيخ الكامل طاهر بن شيخ الإسلام بن قاسم الأنصاري الخُوَارِزْمي الشهير بسعد نمدبوش صاحب "كتاب جواهر الفقه"، والمولى العالم عبد الأول بن برهان الدِّين علي بن عماد الدِّين أبي بكر بن جلال الدِّين محمَّد بن زين الدِّين عبد الرحيم بن عماد الدِّين أبي بكر بن صاحب "الهداية" شيخ الإسلام برهان الدِّين علي بن أبي بكر الرِّشْداني الفَرْغَاني المَرْغِيْنَاني، رحمة الله عليهم وعلى أسلافهم وأخلافهم.
ووضع السيِّد جلال الدِّين الكُرْلاني شرحًا على "الهداية"، وسماه بـ "الكفاية"، وهي المشهورة بين الناس، قيل: إن (١) "الكفاية" تأليف علي بن عُثمان بن إبراهيم قاضي القضاة الشهير بابن التُّرُكْماني، والصحيح الأول.
قال صاحب "الشقائق" في ترجمة الشَّيخ العارف بالله أمير علي بن أمير حسين البُرسوي: كان ﵀ من نسل السيِّد جلال الدِّين الكُرْلاني صاحب "الكفاية في شرح الهداية"، تربّى أبوه في بيت الشَّيخ العارف بالله السيِّد محمَّد البُخاري المدفون في بُروسا.
رأيت في فوائد مولانا شمس الدِّين أحمد التسراتي (٢) قال السيِّد جلال الدِّين الكُرْلاني في "الكفاية" نقلًا عن "المبسوط": وعن محمَّد بن الحنفيَّة قال: الدعاء أربعة: دعاء رغبة، ودعاء تضرع، ودعاء رهبة، ودعاء خيفة (٣)، ففي دعاء الرغبة يجعل
стр. 1571
بطون كفيه نحو السماء، وفي دعاء الرهبة يجعل ظهر (١) كفيه إلى وجهه كالمستغيث من الشيء، وفي دعاء التضرع يعقد الخنصر والبنصر ويحلق الإبهام، وفي دعاء الخيفة ما يفعله المرء لنفسه.
ذكر في "الحاوي" وكذا في "القنية" نقلًا عن عين الأئمَّة الكَرَابِيسي: مسح اليدين على الوجه عقيب الدعاء سنة (٢)، وقيل: ليس بشيء، والأول أصح، قال رسول الله ﷺ : "إذا سألتم الله فاسألوا ببطون أكفكم ولا تسألوا بظهورها، وإذا دعى أحدكم ففرغ من دعائه، فليمسح يديه على وجهه" (٣).
وعن شمس الأئمَّة الحَلْوَاني: والأفضل أن يبسط كفيه ويكون بينهما فرجة، قلت: ولا يضع إحدى يديه على الأخرى، فإن كان وقت عذر أو برد فأشار بالمسبحة قام مقام بسط كفيه.
وقال السعد نمدبوش الشَّيخ طاهر (٤) الخُوَارِزْمِي في "كتاب الجواهر" في الباب التاسع في الفوائد المتفرقة: قال شمس الأئمَّة الحَلْوَاني: مس اليدين على الوجه عقيب الدُّعاء سنة، وقيل: ليس بشيء، والأول أصح، قال النبي ﷺ : "إذا سألتم الله فاسألوه ببطون أكفكم ولا تسألوا بظهورها، وإذا دعا أحدكم ففرغ من دعائه فليسمح بيديه على وجهه" (٥)، وقال شمس الأئمَّة السَّرَخْسي: الأفضل أن يبسط كفيه ويكون
стр. 1572
بينهما فرجة، قلت: والمستحب أن يرفع يديه عند الدعاء بحذاء صدره، كذا (١) روى ابن عباس ﵄ أفعال النبي ﷺ (٢).
* * *
[٥٩٥ - جلال الدِّين الخبازي (٣)]
الشَّيخ الإمام جلال الدِّين (أبو محمَّد عُمَر بن محمد بن عمر) (٤) الخبَّازي، صاحب "المغني في الأصول".
كان عالمًا عابدًا زاهدًا عارفًا، بالمذهب والخلاف، جامع الفروع والأصول، ضابط المعقول والمنقول.
أخذ الفقه عن علاء الدِّين العلامة عبد العزيز البُخاري، عن العلامة فخر الدِّين المَايْمَرْغي، عن شمس الأئمَّة الكَرْدَري، عن صاحب "الهداية" برهان الدِّين علي المَرْغِيْنَاني الفَرْغَاني، فبلغ رتبة الفضل والكمال.
стр. 1573
ثم قدم دمشق ودرس بالمُعِزِّيَّة البرانيَّة، وأفتى (١)، وحجَّ، ودرس بالخاتونيَّة، ومن شرط واقفها (٢) أن يكون المدرس بها أفضل الحنفيَّة.
وله "شرح الهداية" تداولته أيدي العلماء، واشتهر بالخبَّازي، وله كتاب في أصول الفقه سمَّاه بـ "المغني"، وهو كتاب مغنٍ كافٍ عن كتب الأصول.
وأخذ عنه أبو العبَّاس أحمد بن مسعود بن عبد الرَّحمن القُونَوي، والبدر الطويل، وداود بن أغلبك بن علي الرومي القُونَوي، وهبة الله بن أحمد التُّرْكُسْتاني صاحب "كتاب تبصرة الأسرار في شرح المنار".
مات ﵀ سنة إحدى وتسعين وستمئة، وكان سنه في عشر السبعين (٣).
* * *
[٥٩٦ - قوام الدِّين الأَتْقاني (٤)]
الشَّيخ الإمام العلَّامة، قوام الدِّين، أمير كاتب ابن أمير عُمَر العميد بن أمير غازي الأَتْقاني الفارابي، المكنى بأبي حنيفة.
فاراب كساباط: ناحية وراء نهر سيحون، إتقان وإنزار قصبتاها (٥)، ونقل بعض
стр. 1574
تلامذة المولى الأستاذ العلامة الشَّيخ محمَّد المعروف بجوي زاده عن أستاذه هذا أنَّه قال: وجدت بخط الأَتْقاني مضبوطًا بفتح الهمزة، ولد قوام الدِّين الأَتْقاني بأتقان ليلة السبت، التاسع عشر من شهر شوال سنة خمس وثمانين وستمئة.
وأخذ العلم عن برهان الدِّين أحمد بن أسعد بن محمّد الخريفعني، وتفقَّه عليه وقرأ "كتاب الهداية" عليه، وكان حق روايته عنه عن الشَّيخ الإمام حميد الدِّين الضَّرير، عن شمس الأئمَّة الكَرْدَري، عن (١) صاحب "الهداية".
وسمع الأَتْقاني أيضًا "كتاب الصحيح البُخاري" عن برهان الدِّين الخريفعني.
وولي التدريس بمشهد الإمام بظاهر بغداد، وقدم دمشق مرتين، اجتمع في الأولى بالأمير إيلبغا (٢) نائب السلطنة، واختص وتكلم عنده في مسائل رفع اليدين، وأراد إبطاله، فدفعه الشَّيخ تقي الدِّين السُّبْكي علي بن عبد الكافي الشَّافعي. ثم قدم ثانيًا في العاشر من رجب سنة سبع وأربعين وسبعمئة، ودرَّس وأفاد وأجاد.
ثم أتى مصر في صفر سنة إحدى وخمسين وسبعمئة، فدرس بالجامع المارديني، فعظمه الأمير صرغتمش الناصري، فلما عمَّر الأمير المزبور مدرسته المجاورة لجامع ابن طولون أجلسه مُدرسًا بها، وهو أول من درّس (٣) بالصرغتمشية.
وكان رأسًا في مذهب الحنفيَّة، بارعًا في الفقه واللغة والعربية، كثير الإعجاب بنفسه، شديد التعصب على من خالفه، تدل عليه كلماته الواقعة في تصانيفه.
شرح "أصول الأَخْسِيكَثِي" وسمَّاه "التبيين"، وشرح "الهداية" وسمَّاه "غاية
стр. 1575
البيان ونادرة الأقران"، ولقد أعجب عند تمام هذا الشرح بنفسه حيث قال: فلو كان الأسلاف بالحياة لقال أبو حنيفة: اجتهدت، ولقال أبو يوسف: نار البيان أوقدت، ولقال محمَّد: أحسنت، ولقال زفر: أتقنت، ولقال الحسن: أنفست (١)، ولقال أبو حفص: أنعمت فيما نظرت، ولقال أبو منصور: حققت، ولقال الطَّحَاوِي: صدقت، ولقال الكَرْخي: بورك فيما نطقت، ولقال الجصَّاص: أحكمت، ولقال القاضي أبو زيد: أصبت، ولقال شمس الأئمَّة: وجدت ما طلبت، ولقال فخر الإسلام: مهرت (٢)، ولقال نجم الدِّين النَّسَفِي: بهرت (٣)، ولقال صاحب "الهداية": يا غواص (٤) البحار عبرت، ولقال صاحب "المحيط": فقْت فيما (أعلنت وأسررت) (٥).
إلى غير ذلك من كبراء الدِّين الذين لا يحصى عددهم رحمهم الله تعالى، ولقال المتنبِّي: أتت من فصحاء عباراتهم، مسكية النفحات، إلا أنها وحشية بسواهم لا تعبق.
وقال في بعض مباحثه: وهذا مما لا تجده في كتب المتقدمين ولا المتأخرين.
وقال في أول هذا الشرح: يقول الفقير إلى الله الكبير، أمير كاتب بن أمير عُمَر المدعو بقوام الدِّين الأَتْقاني الفارابي قضى الله مناه: لما رزقني الله الملك العلام حجَّة الإسلام بقافلة العراق من مدينة السَّلام سنة عشر وسبعمئة وقفت (٦) في ديار
стр. 1576
مصر نصف محرم الحرام في السنة الحادية عشر والسبعمئة، فالتمس مني من في قلبه صفاء وفي عهده وفاء أن أشرح "كتاب الهداية" … إلى أن قال: فسميته "غاية البيان ونادرة الأقران".
ثم إنّ رواية هذا (١) الكتاب بلغتني من خمس طرق، منها ما أخبرني به سيدي وملجأي فقيه الفقهاء سيد العلماء برهان الحق والدين الخريفعني، عن شيخيه العلامتين الفائقين حميد الدِّين الضَّرير علي بن محمَّد الراميتني (٢)، وحافظ الدِّين الكبير محمَّد بن محمَّد بن نصر البُخاري، عن شيخيهما العلامة شمس الأئمَّة محمَّد بن عبد الستار الكَرْدَري، عن شيخ الإسلام صاحب "الهداية" برهان الدِّين علي بن أبي بكر بن عبد الجليل الرِّشْداني المَرْغِيْنَاني.
وله رسالة في رفع اليدين، ورسالة أخرى في عدم صحة الجمعة في موضعين من البلد.
وتوفي بمصر سنة ثمان وخمسين وسبعمئة.
ومن المواهب السنية التي منَّ الله تعالى بها على هذا الفقير دخول هذه النسخة (٣) المصححة من "كتاب الصحيح البخاري" في سلك ملك الفقير، ملكتها بالشراء الشرعي من تركات المولى المرحوم علي جلبي بن القاضي أمر الله الجنابي (٤)، مات وكان قاضيًا بالعسكر المنصور بولاية آناطولي، سنة ثمان وسبعين وتسعمئة (٥)، وهي
стр. 1577
التي كتبها وفرغ من نسخها لنفسه أبو طالب علي بن محمَّد الإِسْتِراباذي (١) في سلخ جمادى الأولى سنة اثنتين وأربعين وخمسمئة، ثم قرأها وسمعها أمير كاتب ابن أمير عُمَر قوام الدِّين الأَتْقانى، عن شيخه العلامة برهان الدِّين أحمد بن أسعد الخريفعني في سنة إحدى عشرة وسبعمئة.
وهذه صورة ما كتبه الأَتْقاني في آخر هذه النسخة:
أسمعنا "كتاب الصحيح البُخاري" شيخنا العلامة الزَّاهد برهان الدِّين أحمد بن أسعد بن محمَّد الخريفعني، عن الشَّيخ الحجاج (حافظ الدين) (٢) محمَّد بن محمَّد بن نصر البُخاري، عن الشَّيخ الإمام صائن الدِّين أبي رشيد محمَّد بن أبي بكر بن أبي القاسم الأصفهاني، عن الإمام العلامة حجة الحق على الخلق منتخب الدِّين أبي الفتوح أسعد بن الإمام أبي الفضائل محمود بن خلف العجيلي الأصفهاني، عن أبي الحسن غانم الجُلُودي، عن أبي عُثمان سعيد بن أبي سعيد القيار الصوفي، عن أبي علي محمَّد بن عَمْرو بن شبويه المَرْوَزِي، عن أبي عبد الله محمَّد بن يوسف بن مطر الفِرَبْري، عن صاحب "الصحيح" محمَّد بن إسماعيل الجعفي البُخاري ﵁، سنة إحدى عشرة وسبعمئة.
ثم كتب تحت ما كتبه الأَتْقاني أستاذه الخريفعني بخط أنامله الشريفة، وهذه صورة ما زبرته أنامله الشريفة: صح ذلك كتبه أحمد بن أسعد الخريوفعني حامدًا ومصليًا … " بزيادة الواو بين الياء والفاء، ولكن المشهور الخريفعني بلا واو.
ثم كتب الأَتْقاني: قال الشَّيخ الحافظ أبو نصر أحمد بن محمَّد بن الحسين
стр. 1578
الكُلَابَاذِي البُخاري في كتابه المسمَّى بـ "كتاب الهداية والإرشاد" في أول الكتاب: مات محمَّد بن إسماعيل البُخاري ليلة الفطر، ودفن يوم السبت يوم الفطر بعد صلاة الظهر في سنة ست وخمسين ومئتين، وهو ابن ثنتين وستين سنة غير ثلاثة عشر يومًا.
ثم كتب نقلًا عنه: وتوفي محمَّد بن يوسف بن مطر الفِرَبري ﵀ سنة إحدى وعشرين وثلاثمئة، وهو الذي روى "صحيح البُخاري" عنه، وكان مولده سنة إحدى وثلاثين ومئتين، وكان قد سمعه عشرات ألوف من البُخاري ولم ينتشر إلا عنه، وهو منسوب إلى فِرَبْر بالفاء والراء المهملة وبينهما باء معجمة بواحدة، وهي من قرى بخارى، كذا ذكره في "كتاب الكامل في التواريخ" لابن (١) الأثير، كتبه أبو حنيفة أمير كاتب بن أمير عُمَر العميد (٢) المدعو بقوام الدِّين الأَتْقاني، إلى هنا منقول من خطه.
وكتب الأَتْقاني في كتاب صلاة التراويح، في باب فضل من قام رمضان من "صحيح البُخاري" في حديث: وعن ابن سَهْل، عن عُروة بن الزُّبير، عن عبد الرَّحمن بن عبدٍ القاري أنّه قال: خرجت مع عُمَر بن الخطاب ﵁ ليلة في رمضان إلى المسجد، فإذا النّاس أوزاعٌ متفرقون، يصلِّي الرَّجل لنفسه، ويصلي الرَّجل فيصلي بصلاته الرَّهط، فقال عُمَر: إني أرى لو جَمَعْتُ هؤلاء على قارئ واحد لكان أمثل، ثم عزم فجمعهم على أُبَيِّ بن كعب.
ثم خرجت معه ليلةً أخرى، والناس يصلُّون بصلاة قارئهم، قال عُمَر - رضي الله
стр. 1579
عنه -: نِعْمَ البِدْعة هذه، والتي ينامون عنها أفضل من التي يقومون؛ يريد: آخر الليل، وكان (١) النّاس يقومون أوله (٢).
حاشية وجدتها في كنار نسختي بخط:
الأوزاع: الجماعات المتفرقة، ولا واحد لها من لفظها.
والرهط: ما بين الثلاثة إلى العشرة.
وقوله: "نعم البدعة هذه إنما دعاها بدعة لأنّ رسول الله ﷺ لم يسنَّها لهم ولا كانت في زمان أبي بكر ﵁، وإنما أثنى عليها ورغب فيها بقوله: "نِعْمَ البدعة هذه" ليدل على فضلها ولئلا (٣) يمنع هذا اللقب من فعلها، ويقال: نِعْم: كلمة تجمع المحاسن كلها، وقيام رمضان جماعةً سنةٌ في حق التسمية (٤) غير بدعة، لأنّ النبي ﷺ قال: "اقتدوا باللَّذَيْن من بعدي أبي بكر وعمر" (٥)، وقال: "عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين من بعدي" (٦)، كذا ذكره الخطابي (٧).
ونسختي هذه من نسخ "الصحيح البخاري" من النوادر، (قرأها وصححها) (٨)
стр. 1580
العلماء الكبار من المحدثين، تداولته أيدي الفضلاء واحدًا بعد واحد، وكتبوا (١) في آخرها بخطوطهم الشريفة، منهم المولى العالم الفاضل فخر المحدثين ابن حجر، وهذه صورة (٢) ما زبرته أنامله الشريفة: ملكه وسمع وأسمع مرارًا فصحَّح كاتبه (٣) أحمد بن حجر العسقلاني.
* * *
[٥٩٧ - ابن بَلْبَان (٤)]
الشَّيخ الإمام العلامة، علاء الدِّين، الأمير علي بن بَلْبَان بن عبد الله، الفارسي الفقيه النَّحوي، أبو الحسن المصري ﵀.
كان أحد المتبحِّرين في علوم الدِّين أصولًا وفروعًا، وأوحد الجامعين لغالب الفنون، وكان بجميعها جموعًا، وهو الإمام الجليل، عديم النظير، فقيد المثيل، مربي الأخلاف، صاحب طريقة الأسلاف، والمتفق على أنّه الفرد في علم الخلاف، أقر له أهل زمانه بالتقدم والفضل في أقرانه، وهو المقدم في الفقه وأصوله، والمشار إليه في تفريع العلم وتأصيله.